تبلیغات
❀◕ ‿ ◕❀ وِنوسی هآیِ مآه نِشـآن❀◕ ‿ ◕❀ - داستان های کوتاه

❀◕ ‿ ◕❀ وِنوسی هآیِ مآه نِشـآن❀◕ ‿ ◕❀

"**در زمانهای بسیار دور مردان ازسیاره مریخ وزنان ازسیاره ونوس به زمین آمده اند**"

داستان های کوتاه

داستان کوتاه اما عاشقانه <هنوز تحت تاثیرم>

عشق کم یاب.تاثیر گذاری مرد عاشق

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یكدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میكنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی كه دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی


.
مرد جوان: منو محكم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینكه كلاه كاسكت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میكنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیكلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه كه به دلیل بریدن ترمز موتورسیكلت رخ داد، یكی از دو

سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینكه زن جوان را مطلع كند با ترفندی كلاه كاسكت را بر سر او

گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است

و

ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد كه نفس آدمی را می برد.

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست میدارم،تورا به جای همه ی روزگارانی که نگذرانیده ام دوست میدارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود،و برای خاطر آخرین گناه تورا دوست میدارم

تورا به خاطر دوست داشتن ؛ دوست میدارم،تورا به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم.

I LOVE U

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین كار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرایشگر گفت:من باور نمیكنم خدا وجود داشته باشد

مشتری پرسید چرا؟

آرایشگر گفت : كافیست به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت به محض اینكه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و كثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت : می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند!

مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟ من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب كردم.

مشتری با اعتراض گفت : پس چرا كسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند؟

آرایشگر گفت : آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیكنند.

مشتری گفت : دقیقا همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیكنند .برای همین است كه اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد


شرط عشق شرط عشق شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

 

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

 

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

 

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

 

موعد عروسی فرا رسید.

 

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

 

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

 

۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

 

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.

همه تعجب کردند.

 

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

 

 

شرط عشق شرط عشق شرط

داستان كوتاه كشیش و پسر جوانش

كشیشى یك پسر نوجوان داشت و كم‌كم وقتش رسیده بود كه فكرى در مورد شغل آینده‌اش بكند . پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست كه چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت .

یك روز كه پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد : یك كتاب مقدس، یك سكه طلا و یك بطرى مشروب .

كشیش پیش خود گفت : « من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید . آنگاه خواهم دید كدامیك از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد ..»

اگر كتاب مقدس را بردارد معنیش این است كه مثل خودم كشیش خواهد شد كه این خیلى عالیست . اگر سكه را بردارد یعنى دنبال كسب و كار خواهد رفت كه آنهم بد نیست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد كه جاى شرمسارى دارد .

مدتى نگذشت كه پسر از مدرسه بازگشت .. در خانه را باز كرد و در حالى كه سوت می‌زد كاپشن و كفشش را به گوشه‌اى پرت كرد و یك راست راهى اتاقش شد . كیفش را روى تخت انداخت و در حالى كه می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد . با كنجكاوى به میز نزدیك شد و آن‌ها را از نظر گذراند .

كارى كه نهایتاً كرد این بود كه كتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد . سكه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز كرد و یك جرعه بزرگ از آن خورد . .. .

كشیش كه از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد ! »

ما کجای زندگی هستیم

تو شهر بازی یهو یه دختر کوچولو خوشگل اومد گفت : آقا…آقا..تو رو خدا یه لواشک ازم بخر!! نگاش کردم …چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت آقا...اگه ۴ تا بخری تخفیف هم بهت میدم… بهش گفتم اسمت چیه…؟ فاطمه…بخر دیگه…! کلاس چندمی فاطمه…؟ میرم چهارم…اگه نمی خری برم.. می خرم ازت صبر کن دوستامم بیان همشو ازت میخریم مامان و بابات کجان فاطمه؟؟ بابام مرده…مامانمم مریضه…من و داداشم لواشک می فروشیم دوستام همه رسیدند همه ازش لواشک خریدند خیلی خوشحال شده بود…می خندید…از یه طرف دلم سوخت که ما کجاییم و این کجا…از یه طرف هم خوشحال بودم که امشب با دوستام تونستیم دلشو شاد کنیم فاطمه میذاری ازت یه عکس بگیرم؟ باشه فقط ۳ تا باشه اگه ۵۰۰ تومن بدی مقنعمو هم بر میدارم ! فاطمههههههههههههههههه…دیگه این حرف و نزن! خیلی ناراحت شدم ازت سریع کوله پشتیشو برداشت و رفت…وقتی داشت می رفت.نگاش می کردم …نه به الانش…نه به ظاهرش …به آینده ایی که در انتظار این دختره نگاه میکردم…و ما باید فقط نگاه کنیم..فقط نگاه...فقط نگاه...


برچسب ها:اینده، تهدیدها، نگرانی ها،
دنبالک ها:فوق برنامه،
+ نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند 1391ساعت 12:30 ق.ظ توسط .. نظرات()